خرید بک لینک
مزن ز چون و چرا دم که بنده مقبل ، قبول کرد به جان هر سخن که جانان گفت ... یک نفر باشد که در این روزهای دلنشین برایمان این بیت از حافظ را از دل و جان بخواند ... اگر می نوشتی، می خواندی، نامه میدادی، این شعر را همه چیز یک جور ِ زیبا و بی نظیری فرق می کرد ... زیباترین بیت ِ این روزهای من ... هیچ

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

کاش یک نفر موقع ِ آشنایی از ما بپرسد که با چند نفر گپ و گوی عاشقانه داشته اید و ما با چشم های برق زده و دل های ویلی ویلی شده بگوییم جانم به قربانتان ما دوست زیاد داریم اما گپ و گوی عاشقانه نداشته ایم و او همچون از بال ِ ابرها پرواز کنان برود تا سیاره ی خندیدن و برگردد و برایمان حافظ بخواند ... ا

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

هیچ کداممان نمیدانیم چه ظلمی در حق ِ همدیگر می کنیم ... هیچ کداممان نمیدانیم چه اندازه بی رحم و ترسناکیم ... نمیدانیم وقتی اسم ِ پسرمان را انتخاب می کنیم ... نمیدانیم وقتی اسم ِ دخترمان را انتخاب می کنیم ... و بعد در هیاهوی زندگی ِ عاشقانه صدایشان می کنیم و انتظار داریم نقش ِ معشوق ِ از دست رفته م

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

مگر می شود نیم روز ِ بیست ِ فروردین این همه دلنشین و دوست داشتنی باشد، اول ِ صبح باشد و شمعدانی و بوی نای ِ ریحان ِ تازه و نسیم و قدم هایی که شهر را دور می زنند و مادری که اولین یار می شود ... و بادی که دل می لرزاند و مو پریشان می کند ... اما نیمه ی بعدش ... مثل ِ همه ی این سال ها نبود، غریب بود،

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

من که آدرس ِ خانه اَت را نمی دانم، نامه هایم را روی هم چیده اَم به امید ِ نشانی ِ کمرنگی از تو، امروز رفتم آن ور ِ رودخانه، دشتی پر از قاصدک برای آدم هایی که معشوق هایی بی نشانی دارند پشت ِ درخت ها خودش را قایم کرده، رفتم و سایه ها را کنار زدم، دشت ِ قاصدک زیر نور ِ آفتاب می درخشید، با وسواس می گ

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

آنقدر قشنگ صدایم می کند که برای چند لحظه حواسم از کلاس پرت می شود و مدام طنین ِ صدایش را مرور می کنم و مثل ِ خودش توی ذهنم خودم را صدا میزنم و کیف می کنم .... اصلا مگر می شود دوستش نداشت، مگر می شود شادی گفتنش را قورت نداد، با آن تُن ِ صدای دوست داشتنی ... کاش میشد بروم کنارش و آرام در ِ گوشش بگوی

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

نوشتن برایم ماجراجویی است، اینکه نمی دانم بعدش چه می شود و در آخر چه بر سر ِ شخصیت هایم می آید شوکه اَم می کند، و هیجان زده بدون ِ اینکه بدانم چه چیزهایی سر ِ راه ِ کلماتم هست می نویسم و با شگفت چشم می دوزم به عاقبت ِ ماجرایی که دلم نمی خواهد تمام شود ... اما در دنیای من این من نیستم که داستان های

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

این شعر فهمیدن ها ، موسیقی فهمیدن ها ، سوز ِ کلمات را شناختن ها

همه ی اینها آدم را می ترسانند ، حافظ خواندن ها و آه کشیدن ها

میدانم عشق است و انکارش می کنم ، انکارت می کنم ... انکار

تاريخ جمعه دوازدهم خرداد ۱۳۹۶سـاعت 11:58 AM شادی| |

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

برای من از تمام ِ دلخوشی های جهان، همین بس که نگران ِ تو باشم ....

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

داشتم فکر می کردم مردی که روبروی آیینه می ایستد چه می بیند، دلم فقط یک همزاد پنداری ِ قشنگ می خواست، بعدش جلوی آیینه ایستادم، فکر کردم که ته ریش دارم، موهای سرم بالای گوشم جمع شده اند و کنار ِ شقیقه هایم به صورت ِ خیلی جذابی سفید شده اند، بعد چین های روی پیشانی و گوشه ی چشم ها، فکر کردم مردی که تو

برچسب: نویسنده: لیلا رستمیان تاريخ: چهارشنبه 24 خرداد 1396 ساعت: 15:33

صفحه بندی